Logical-Musical Thoughts of a Theorist
Beyond a Mathematician's Hallucinations
 

Tuesday, June 06, 2006

Induction ...

امروز چهار شنبس ... هوا اون بیرون خیلی سرده ...
یک هفته تمام بود که از اون اتاق بیرون نیومده بودم ... پنجره ای هم نبود رو به بیرون ... ولی حس میکردم که هوا اون بیرون اصلا خوب نیست ...
اسناد و مدارک به دست اومده رو مرتب کردم و آخرین توصیه ها رو برای آخرین بار شنیدم ...
...
بین دری که ازش اومدم بیرون و ماشینی که برام ترتیب داده بودند، حدود ۱۰ ثانیه راه بود ...
عینکم رو زدم و با محافظام به سمت ماشین راه افتادم ... کیف رو هم با دستبند به دستم بسته بودم ...
دو قدم بیشتر نرفته بودم ...
... ترور شدم ...
خیلی ساده ... با یه گلوله از دوردست ...
دیگه چیزی یادم نیست ... لحظات بین تیر خوردنم تا افتادنم روی زمین، تقریبا روزی هزار بار از جلوی چشام میگذره ... اصلا نگران نبودم ...
... تمام ...

پی نوشت: این پست رو نوشتم، بدون هیچ دلیلی ...

Home   Email   Yahoo!ID   |     

Atom 0.3